X
تبلیغات
رایتل

تجربه های یک مامان

خداوند در 2 اسفند 88، پسرکوچولویی را به من امانت داد.

بازی

دوشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1390 04:46 ب.ظ نویسنده: من! نظرات: 1 نظر چاپ

بچه ها که به این سن می رسند، دیگر دلشان می خواهد بیشتر وقتشان را به بازی بگذرانند. پسری هم عجیب عاشق نی نی است. این را در سفر مشهد فهمیدم. با این که حسابی به من وابسته است ولی وقتی در صحن یک بچه را می دیدید، من را کاملا فراموش می کرد و به دنبال او راه می افتاد، گاهی هم می رفت بچه های بزرگتر از خودش را محکم بغل می کرد. صحنه جالبی بود، پاهای بچه را می چسبید در حالی که قدش تنها به کمر او می رسید. 

می گفتم، از بازی بچه ها می گفتم. حالا ما مانده ایم که پسری را کجا ببریم بازی کند، بابا هم که سخت مشغول درس است و نمی خواهیم زیاد مزاحمش شویم. پسری از صبح که بیدار می شود به ما می چسبد و چون حوصله اش سر می رود همه اش شیر می خواهد. من هم گاهی سرش را گرم می کنم، کتاب می خوانم برایش، توپ بازی می کنیم و... ولی این وضعیت دو تا مشکل دارد اول این که می ترسم عادت کند که با من بازی کند و تنهایی بازی کردن را یاد نگیرد و ثانیا... این یکی را ولش کن. دوست ندارم مسائل خودم را قاطی کارهای پسری کنم. همان اولا کافی است. در ضمن بعد از یک مدت بازی با من هم خسته می شود و... 

کسی اگر پیشنهادی داشت لطفا ما را راهنمایی کند.