X
تبلیغات
رایتل

تجربه های یک مامان

خداوند در 2 اسفند 88، پسرکوچولویی را به من امانت داد.

یک پروژه سنگین

پنج‌شنبه 31 شهریور‌ماه سال 1390 08:47 ب.ظ نویسنده: من! نظرات: 3 نظر چاپ

وای وای وای... فکر کنم این پروژه "از پوشک گرفتن"، جزء سخت ترین کارها باشد.  

من یک مشکل اساسی دارم که از هر کس می پرسم و هر کتابی را که مطالعه می کنم به جواب نمی رسم، آن هم این که چه طوری به پسری یاد بدهم که هدف انسان از رفتن به دستشویی چیست؟ 

پسری خیال می کند که من می برمش آنجا که با شلنگ به در و دیوار آب بپاشد و با فرچه زمین را تمیز کند. 

راستی این را هم بگویم که من برایش لگن نخریدم. چون کلاً دوست دارم زمانی از یک وسیله ای استفاده کنم که واقعا مطمئن باشم وجودش ضروری است و چون دیدم که خیلی ها بدون لگن هم به بچه هایشان دستشویی رفتن را یاد دادند، لزومی ندیدم که لگن بخرم. 

امروز دیگر حسابی کلافه و شکست خورده شدم. هر چند طبق نشانه هایی که آقای دهنوی در کتابشان داده اند، فکر می کنم که الان وقت آموزش رسیده ولی بعد از چند روز تلاش بی حاصل به این نتیجه رسیدم که شاید هنوز برای پسری زود باشد و بهتر است خودم را زیاد ناراحت نکنم. شاید همین که چند بار در روز به دستشویی ببرمش، کافی باشد.