X
تبلیغات
رایتل

تجربه های یک مامان

خداوند در 2 اسفند 88، پسرکوچولویی را به من امانت داد.

مامان کم حوصله

سه‌شنبه 12 مهر‌ماه سال 1390 06:47 ق.ظ نویسنده: من! نظرات: 4 نظر چاپ

بعدازظهر است. پسر کوچولو خوابش می آید ولی کنجکاوی و بازیگوشی اجازه نمی دهد که بیاید و کنار تو بخوابد. به هوای خواباندن او دراز کشیده ای و حالا پلک های خودت هم سنگین شده اند. پسر کوچولو مشغول خالی کردن کمدش است. همه لباس ها را بیرون می ریزد بعد می رود سراغ آن عقب ها که یک چیزهایی را قایم کرده ای و خودت هم یادت رفته. هر چیز جدیدی که پیدا می کند، اول به تو نشان می دهد.  

- مامان...! 

- اونو بده پاره میشه، حیفه! 

- مامان...! 

- اونو باز نکن، دستمالاش می ریزه بیرون. 

- مامان...! 

- ... 

از یک طرف دلت نمی خواهد جلوی کنجکاوی اش را بگیری و از طرف دیگر می دانی که اگر رهایش کنی چیز سالم باقی نمی گذارد. 

یک جعبه دستمال محافظ کهنه برداشته و به عکس بچه ای را که روی جعبه است، می بوسد. 

- مامان، نی نی! 

و باز هم می بوسد. 

حالا می خواهد در جعبه را باز کند. گوشه اش پاره می شود. با ناراحتی جعبه را از دستش می کشی و به گوشه ای پرت می کنی. 

- اگه نخوابی نمی برمت دَدَ! 

از کار تو تعجب کرده. یک جوری نگاهت می کند. حتی گریه هم نمی کند. فقط دلیل این رفتار تو را نمی داند. خودت هم از این عصبانیت بی مورد ناراحت شده ای. می دانی که فردا یا پس فردا، هر زمان از چیزی ناراحت شد، اجازه دارد که اشیاء را به اطراف پرتاب کند. خودت یادش داده ای. سیادت دوران هفت ساله ابتدای زندگیش را نیز خدشه دار کرده ای. 

پسر کوچولو کنارت دراز می کشد و می خوابد و تو دیگر خوابت نمی برد.  می دانی که انّ الحسنات یذهبن السیئات ولی نمی دانی کدام حسنه ای می تواند این سیئه را محو کند.  

تنها چیزی که به تو آرامش می دهد یک ذکر است. در دل صدایش می کنی: یا جبار.