X
تبلیغات
رایتل

تجربه های یک مامان

خداوند در 2 اسفند 88، پسرکوچولویی را به من امانت داد.

بازی بس است

پنج‌شنبه 5 آبان‌ماه سال 1390 12:48 ق.ظ نویسنده: من! نظرات: 3 نظر چاپ

سطل را می گیرد زیر شیر آب، شیر را کمی باز می کنم، ته سطل آب جمع می شود، سطل را برمی دارد و روی زمین خالی می کند. دارد ادای مرا در می آورد وقتی که با سطل آب، زمین را می شویم.

چند بار که این کار را تکرار کرد، می گویم: "خب بسه، بریم."

جیغ و فریاد می کند.

یادم می آید که جایی خوانده ام که بچه ها نمی توانند به سرعت از یک فضا به فضای دیگر منتقل شوند. مثلا اگر در مهمانی یا پارک مشغول بازی هستند، شما باید قبل از آن که زمان رفتن فرا برسد، چندین بار و با فواصل زمانی چند دقیقه، به آنها اعلام کنید که وقت رفتن رسیده و باید بازی را تمام کنند.

می گویم: "یک سطل دیگر بریز، بعد برویم." و شیر آب را باز می کنم. این طوری به او فرصت می دهم که از این سطل آخر به اندازه کافی لذت ببرد و خودش را برای اتمام آب بازی آماده کند.

آب را که خالی می کند، می گویم برویم، خیلی راحت قبول می کند، سطل را سرجایش می گذارد و همراهم می آید.