X
تبلیغات
رایتل

تجربه های یک مامان

خداوند در 2 اسفند 88، پسرکوچولویی را به من امانت داد.

قربانی

جمعه 2 دی‌ماه سال 1390 12:57 ق.ظ نویسنده: من! نظرات: 2 نظر چاپ

می گفت همه چیزت را باید برای قربانی شدن آماده کنی. مطمئن باش که یک روز حتما خدا از تو قربانی می خواهد و اگر تعلل کنی... 

خیال می کنی راحت است؟! 

فکر می کنم داغ علی اکبر از داغ علی اصغر خیلی خیلی سوزاننده تر بود. فرزندت را بپروری بیست و چند سال و حالا که میوه عمرت به ثمر نشسته، آن هم چه ثمری، اشبه الناس برسول الله خَلقا و خُلقا و منطقا...  

خیال می کنی راحت است؟! 

و تو مدام به لغلغه زبان می خوانی: بابی انت و امی و نفسی و اهلی و مالی و اسرتی. تنت می لرزد وقتی لحظه ای به این خواسته ات می اندیشی. 

"خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند، خوشا به حال آنان که در این قافله نور، جان و سر باختند، خوشا به حال آنهایی که این گوهرها را در دامن خود پروراندند."  

                                 

می دانید یک حال خوف و رجا دارم. از یک سو از آنچه در سرنوشتم رقم خورده است، می ترسم و از سوی دیگر امید دارم، چون مثنوی حبهه و جنگ را بارها و بارها از زبان آنان که دیده اند و لمس کرده اند شنیده ام و اگر آن روز خمینی بود که چنین شوری در دلها می انداخت که مردان خدا سر و جان و مال و فرزند می باختند در راه حق، امروز نیز شما هستید و من چقدر با یادآوری وجود شما، دلم قرص می شود. 

 

پ.ن: اگر می خواهی حال امشبم را بدانی، این را از دست نده.