X
تبلیغات
رایتل

تجربه های یک مامان

خداوند در 2 اسفند 88، پسرکوچولویی را به من امانت داد.

شرح از پوشک گرفتن

چهارشنبه 27 مهر‌ماه سال 1390 04:13 ب.ظ نویسنده: من! نظرات: 4 نظر چاپ

گفته بودم که در مورد پروژه سنگین می خواهم بنویسم. البته این را هم بگویم که پروژه آنقدرها هم که فکر می کردم سنگین نبود.

کسانی که می خواهند تئوری کار را بدانند لطفا به جلد سوم کتاب "نسیم مهر" نوشته حاج آقا دهنوی مراجعه کنند؛ در مورد زمان انجام این کار و بقیه مسائل؛ ولی اگر می خواهید از تجربه های یک مامان بدانید، تشریف بیاورید در ادامه مطلب.

جانم برایتان بگوید که من بعد از مطالعه کتاب آقای دهنوی به این نتیجه رسیدم که وقت گرفتن پسری از پوشک رسیده و کلی هم می ترسیدم که دیر بشود چون یکی از دوستانم به خاطر اقدام دیرهنگام، مدت هاست که با پسر 3 ساله اش درگیر است و پسر کوچولوی مزبور هم انگار که خیس کردن برایش عادی شده است.

به همه این دلایل کار را شروع کردم ولی مشکلی که در پست پروژه سنگین گفتم، امکان پیشرفت را سلب کرده بود. با هر کس هم که صحبت می کردم و از هر جا جستجو می کردم به جواب نمی رسیدم.

تا این که یکی از دوستان پیشنهاد کرد که بعد از خواب پسری را سرپا بگیرم. ما هم این کار را کردیم و بعد از چند نوبت، پسر کوچولو، معنای دستشویی شماره 1 را فهمید. (شماره 2 را خودش می دانست و هر وفت این کار را می کرد گزارش می داد. فکر کنم آن هم به این خاطر بود که هر وقت جایش کثیف می شد، بهش می گفتم: "دستشویی کردی؟ بریم دستشویی، پای پسری را بشوییم.")

مرحله بعدی این بود که بازش بگذارم. اولش به خاطر ترس از نجس کاری و این ها که حسابی هم نگرانش بودم، پوشکش می کردم و تند تند به دستشویی می بردمش ولی این کار درست نبود. روز شنبه چند ساعت بازش گذاشتم. روز یکشنبه این زمان را افزایش دادم و تند تند رفتیم دستشویی ولی درست زمانی که پایمان را از دستشویی بیرون می گذاشتیم، پسری می گفت: "ریخت، ریخت!" من هم از طرفی ناراحت می شدم و از طرفی خنده ام می گرفت که خودش بدون این که من یادش بدهم، از این کلمه استفاده کرده است. خلاصه روز یکشنبه به آب و آب کشی گذشت. البته کمی هم عصبی شده بودم ولی سعی می کردم بروز ندهم. به آرامی بهش می گفتم:"مامان جان، اینجا که نباید ج.ی.ش کنی. وای وای وای."

پسر کوچولو هنوز نمی دانست که باید قبل از این که شماره 1 بریزد به من اعلام کند، به همین خاطر به پیشنهاد مامان نازنینها چندین بار برایش گفتم: "پسری چ.ی.ش داشت، بدو دستشویی." تا این که خودش هم این جمله را یاد گرفت و مدام می گفت: "بدو دستشویی."

روز دوشنبه فقط یک بار خیس کرد و بعد از آن فهمید که باید قبل از این که شماره 1 بیاید، به من اعلام کند.

راستی این را هم بگویم که بچه ها خیلی باهوشند و احساسات ما را کاملا درک می کنند حتی اگر سعی کنیم به روی خودمان نیاوریم. فکر کنم روز یکشنبه کمی عصبی شدم به همین خاطر پسر کوچولو سعی می کرد خودش را نگه دارد، حتی وقتی به دستشویی می رفتیم باز هم جلوی خودش را می گرفت، انگار خیال می کرد که کلا نباید این کار را بکند. دلم برایش سوخت. حتما به خاطر کم صبری من خیلی اذیت شده.